تبليغاتX
رگه های طلا
دیگه باید بریم به عمق دنبال رگه های طلا و ببینیم اونجاها چه خبره؟
من یک حسودم!

باورم نمی شه. همیشه یکی از صفاتی که دیگران بابتش منو تحسین می کردن حسود نبودن من بودش. اما فهمیدم توی چیزایی که واسم مهم باشه حسودم.

اینو چه جوری متوجه شدم؟ دیروز یاد یکی از نظرات فردی افتادم که روزگاری عشق من محسوب می شد. از نظر اون سلامتی و عشق بزرگترین نعمات زندگی بودن. یه لحظه تصویری تو ذهنم اومد که الان همسرش یکی از بزرگترین نعمات زندگیشه و حس کردم عصبی شده­ام. با خودم فکر کردم یعنی حالا که ما تقدیر همجهتی نداشته­ایم آیا اون نباید چنین حسی رو دیگه تجربه کنه! و اینجا بود که فهمیدم حسودم. یادم افتاد به این که لحظه ای که تصمیم به رهاسازی این عشق گرفتم ته ته دلم عشق رو براش آرزو نمی کردم. انگار که دلم بخواد توی یه جریان بی پایان روزمرگی و بی عشقی بیافته!!!! یعنی که حالا که من اینقد زجر کشیدم حق اون هم اینه که تا ابد عشقی تجربه نکنه!!تبدیل تصاویر ذهنی و سیگنالهای ته ته قلب به این جملات کار خیلی سختی بود. این کشف انرژی قابل توجهی در من آزاد کرد. خیلی خوشحالتر از قبل هستم.

موهبت این سایه (حسادت) برای من کم نبود. خیلی از پیشرفت های زندگیمو مدیون این حس هستم. می ماند پذیرش و در آغوش کشیدن این حس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 11:30  توسط راهی | 
دارم یه دوره ناراحتی و غم رو سپری می کنم.

این بار سعی کردم واسه خداوند دردونه بازی درنیارم.

به خودم اجازه دادم بلند بلند گریه کنم اما اجازه ندادم فکر منفی بیاد تو ذهنم.

بگذار این غم از دل ما بگذره و بره و خامی منو به پختگی استحاله کنه، اما نگذار این تندباد خونمو ویرون کنه خدایا.

ان شا الله بعد از اون که یه کم حالم بهتر شد می خوام به طور جدی روی سایه کار کنم. احتمالا با کتاب نیمه تاریک وجود از دبی فورد کار کنم. تا خدا چی بخواد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 15:32  توسط راهی | 
 

حضرت یوسف خوابی رو که دید سمبولیک بود. یعنی صاف صاف ندید که برادرانش در مقابلش زانو بزنند. اما خانم آیدا خانوم قصه ۵ کیلومتر تا بهشت حتی افعال جملات رو واضح در خواب می بیند. چه می کند سینما ماورا!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 9:41  توسط راهی | 
به خوبی همیشه نیست حالم

یه هفته ای می شه که یه برنامه خاص رو دنبال می کنم. موضوعی تو زندگیم بود معلق. نه کاملا نتیجه اش منفی می شد نه مثبت. عهد کرده بودم توی این یکهفته از الهام قلبم پیروی کنم طوری که در پایان این یک هفته تصمیم نهایی رو بگیرم. قول داده بودم به خودم هر چه افت و خیز در درونم رخ بدهُ نترسمُ جا نزنم- بازم بلند شم و...

شبها نیم ساعتی راجع به موضوع می نوشتم. بعد اونو آتیش می زدم که یه حالت واگذاری به خداوند به ناخودآگاهم وارد کنه. نتیجه روزای اول و دوم عالی بود. بوضوح گشایش رو می دیدم و سو گیری مثبت جریان رو. روز سوم یه کم جا زدم. روز چهارم دوباره برخاستم و نتیجه خوبی داشت.

امروز روز آخره. همه چی راکد به نظر میاد. با اینکه دیشب با نهایت توان سعی کردم دلمو زنده نگه دارم با این که نصفه شب با این الهام قلبی پا شدم که باید دعا کنم و این کارو کردم با این که از قانون "خدایا بادا که خواست تو باشد نه خواست من"-"راه تو باشد نه راه من" پیروی کرده ام اما تا الان که فقط ۳ ساعت به پایان یکهفته مانده هنوز معلقم. خدایا ای کاش صدای قلبم به عرش اعلای تو برسه. ای کاش منو از این برزخ نجات بدی. ای کاش نظرت رو بگی. ای کاش قلبم در مورد نظر تو به نتیجه نهایی برسه و درست نتیجه گیری کنه. ای کاش برزخ به پایان برسه. ای کاش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:51  توسط راهی | 
 

یه ابهامی برام ایجاد شده. مرز این دو تا کجاست؟ از کجا می شه فهمید یه تجربه ماورایی است از کجا می شه فهمید نتیجه اعتقادات خرافاتی است؟

مثلا توی مذهب یه تجربیاتی از آدمای پاک مطرح می شه. توی استفاده از مواد توهم زا همین طور. آدم چه طوری می تونه حقیقی یا غیر حقیقی بودن این تجربه ها رو بفهمه. یه مشخصه مشترک این جور تجارب اینه که اون تجربه رو فقط خود فرد می فهمه و دیگران حسش نمی کنن.

دیروز داشتم در مورد یه اختلال روانی می خوندم که توی اون فرد باورهای خاصی داره. مثلا یکی از علایمش داشتن توهم تجربیات متفاوت با دیگران (حس ششم) بود. یا مثلا اعتقاد به فال بینی.

واقعا من خیلی در مورد این فال بینها کنجکاو شده بودم و هنوز هم هستم که از کجا خیلی چیزا رو می دونن که حتی ما خودمون هم نمی دونیم. مثلا یکی از نزدیکانمون چند سال با کل فامیل قهر بودش و ما هیچکدوم نمی دونستیم زن گرفته و توی شهر دیگه ای هم زندگی می کرد. یه فال بین به کسی گفته بود که فلان کس بچه اش مریضه. ما کلی خندیدیم که اون زنش کجا بود که بچه اش مریض باشه ولی یکی دو سال بعد فهمیدیم هم زن داشته و هم بچه.

همیشه هم اینجوری نیست خیلی وقتا چرت و پرت زیادی تحویل آدم می دن. ولی آیا اون شبکه ارتباطی کل کاینات وجود داره؟ آیا امثال این فال بین ها گاهی دانشی رو (بدون اینکه بدونن چه جوری) از اون شبکه دانلود می کنن؟

خوب این یه جور تناقضه با علم امروزی. ولی آیا کدوم به حقیقت نزدیکتر هستند؟ آیا هر کس ماورا الطبیعه رو باور داره یه جورایی روانش می لنگه؟ اگه نه پس از کجا می شه فهمید تجربیات خاص نتیجه توهم هستند یا نیل به آگاهی برتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 11:1  توسط راهی | 

سلام سلام

امشب می خوام راحت تر بنویسم. امیدوارم خدا کمکl کنه  بازم یه مقدار بنویسم

-سلام خوش اومدی عزیزم. آرزوی خوبی داری

-خدایا چه جوری به آرزوم برسم؟

-طرح الهی برای تو غیر از این نیست

-خدایا پس چرا تا حالا موفق نبوده ام؟

-به من اعتماد کن موفق خواهی شد

-خدایا اما هی زمان می گذره تا حالا سعی و خطا نتیجه نداده. تضمینی نیست که الان هم نتیجه سعی و خطام بهتر بشه

-خیری به کسی نمی رسه مگر به اذن من. به من اعتماد کن

-چه جوری؟

-باور کن که من می تونم مانع درونی یا بیرونی این کارو رفع کنم

-توانایی تو رو باور دارم. اون حربه هایی که تو داری رو باور دارم.

-پس به سخاوت منم ایمان داشته باش

-اونو هم باوور دارم

-پس مشکلت چیه؟

-اگه حکمت و صلاحدید تو بر غیر این باشه چی؟

-اونوقت بهم اعتماد کن و طرح الهی رو بطلب و بدون من برای انسان غیر از خیر نمی خواهم. طرح الهی برای شما سلامت و عشق و ثروت و.. است

-پس درد درون خودمه؟

-دردی وجود نداره که من از پسش برنیام. بهم اعتماد کن

-یعنی تو هم تواناییشو داری هم سخاوتشو داری اگه مشکلی درون من باشه هم تنها تو می تونی کمک کنی بر اون فایق بیام. اما توی این درون اول رو چی باید دست بزارم ای طبیب درون؟

-باور به خیرخواهی من و اجرای این خیرخواهی از بهترین راهها

-ندارم؟

-منو خدای خشنی می بینی؟

-متاسفانه شاید اینطور باشه

-فکر می کنی اگه تو زندگیت بگردی اینو ببینی؟

یعنی تو اگه دلسوز و مهربون باشی اونو در قالب کتک و بدزبانی و سخت گیری نمی گنجونی؟

-اینو ندیده ای؟

-یعنی تو دوست داری من خوشحال باشم؟

-آیا من بهشت رو برای انسان در نظر نگرفته بودم؟

-ولی خدایا توی توصیه های مذهبی همیشه توصیه به گریه و زاری و تضرع هست

-گریه ملتمسانه؟؟؟

-خودت گفتی خدا را به تضرع و خفیه بخوانید؟؟؟

-گفتم التماس؟

-یعنی پالایش روانی در محضر تو  منظور  بوده؟

-این حرفت نزدیکتره به حقیقت

-خدایا پس گام اول؟

-پرورش باور این که من می دهم از بهترین راهها

-چه جوری؟

تو هم رفتارتو شبیه این حالت من کن. خیرخواهیتو به زبان خوش و روی باز و... زینت بده

-خدایا تا چه مدت؟

-تا هر وقت که با اعتماد و آرامش بیای و بگی خدایا اینو باور کردم

-اونوقت نتیجه می گیرم؟

-حداقل گام بلندی برداشته ای

-خدایا فاصله بین من و خواسته ام رو زیاد می بینم

-من میون بر بلدم

-چه جوری می تونم از این امتیاز میونبر بهره مند شم؟

-تزیین اشتیاق به آرامش و اعتماد و اعتماد به شهود

-شهود؟

-خدایا اخه خواسته من اینجا نیست

-می تونه اینجا آورده بشه که!

-آره

-خدایا ظزفیتشو دارم؟

-اگه یاد بگیری هیجاناتتو کنترل کنی بهتر می شی

-خدایا دیروقته

-می خوای بری؟

-می ترسم صبح پا نشم

-در محضر من از ترس نگو!

-چون می خوام صبح پاشم می خوام زودتر بخوابم خدای مهربونم

-کلام محبت آمیز دروغ نیست. آرایش دروغ نیست. خوش خلقی راسته. چرا احساس می کنی اگه نرم باشی به سمت ناراستی  می ری؟

-خدای عزیزم با تمام وجودم دوستت دارم

-می تونی بری بخوابی عزیزم. بدان چه دیر بخوابی چه زود خدایی داری که منبع انرژی است. می تونه حتی در مدت خواب کوتاهی دنیایی انرژی بهت بده. صبح سرحال و قبراق پاشی.

-قبول.  ممنونم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 0:25  توسط راهی | 
سلام

انگار موضوع تنها کاهش سرعت نبود. اونو یه مقدار کم کردم دیدم که ته ته دلم یه مقدار هم تلخی و دل آزردگی دارم. هر چی هست مال گذشته هاست. چه آدمی می شه پیدا کرد که یه خروار از این دلتنگی ها نداشته باشه؟ من آدمی نبودم که تو گذشته زندگی کنم و خیلی بخوام هی یادآوریشون کنم اما انگار ناخودآگاهم اونا رو ضبط کرده و غمی رو در دل انبار کرده باشه-

 حالا گذشته هر چی بوده باشه اما مگه می تونم منکر این همه خوشبختی و شادمانی کنونی ام بشم؟ مگه می تونم منکر آرامش و امنیت کنونی زندگیم بشم؟ هزاران چیز وجود داره که بشه به خاطرشون شاد زندگی کنم؟ شاید آرزوهایی باشن که هنوز برآورده نشده باشن اما عالی بودن زندگی فعلیمو زیر سوال نمی برن.

حدود ۴۰ روزی می شه که هر روز یه مقدار از کتاب ۴ اثر اسکاول شین رو با صدای بلند برای خودم و اطرافیانم می خونم. واسه یادآوری این که خوشبختیمو ببینم. اینقدر به این کار ادامه خواهم داد که وقتی کاهش سرعت دادم دیگه غم نبینم. به قول مولانا شربت اندر شربت ببینم

اگه اینقدر زندگی شربت اندر شربت باشه پس این همه بدی توی دنیا چه صیغه ای می تونه داشته باشه؟ ظلم، دزدی، قتل، تجاوز، تفتیش عقیده، تمسخر، و....

اینا وجود داره. اما آیا من چه می تونم انجام بدم که وضعو بهتر کنم؟ تو دنیایی که حتی بال زدن یه حشره توی سرنوشت کل دنیا اثر داره مگه می شه من انسان بی تاثیر باشم؟ حداقل می تونم توی همین گوشه ای که حضور دارم انرژی مثبت بپراکنم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 10:36  توسط راهی | 

سلام سلام


باز هم تاخیر! ببخشین


تازگی ها به این نتیجه رسیدم که مساله اساسی من کنترل سرعتمه. اگه اونو بتونم حل کنم از این شاخه به اون شاخه پریدن ها شاید حل بشه.

شاید سرعت به خودی خود چیز بدی نباشه ولی واسه من آشفتگی آورده. الان نیازه دنده عوض کنم و ابتدا کنترل توی سرعت پایین رو خوب یاد بگیرم بعدش شاید دوباره بر  گردم سر همین دنده یا حتی دنده بالاتر!

یه مطلب جالبی توی کتاب 4 اثر اسکاول شین هستش که هیچگاه از وانمود کردن دست برندارین. اینو واقعا قبول دارم نقابی که به چهره می زنیم بعد از گذر زمان جذب چهره ما می شه.

الان دارم وانمود می کنم. ادای آدمای آروم و مسلط و آسوده خاطر و مطمین رو در میارم. حتی توی ذهنم قیافه خودمو اونجور تجسم می کنم. حس خوبیه واقعا!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 10:40  توسط راهی | 
سلام سلام

سرمان شلوغ بود و این چند وقته تو امتحانات فرصت نشد آپ کنم.عذر تقصیر!

یه بار تو حرفای دکتر الهی قمشه ای نکته ای توجهم رو جلب کرد می گفت مهم اینه که آدم تمرکز توجهش رو از روی خودش و مسایل مربوط به خودش برداره تا رشد کنه. می گفتش حتی اگه شما به یه گربه هم توجه کنین و ناز و نوازشش کنین بهتر از اونه که غرق در خودتون باشین. 

قبلاً ها چند بار توجه کرده بودم که هر وقت خالصانه و بی چشمداشت برای کمک به کسی تلاش کنم انگار گره کار خودم هم به نحوی غیر منتظره باز می شه اما اخیراً با وضوح بیشتری اینو دیدم.

توکل تنها کافی نیست. آدم نیاز داره توکل داشته باشه تا بتونه آرامشو حفظ کنه و بهترین واکنش ها رو نشون بده اما کافی نیست. حالا چی شد که به این نتیجه رسیدم؟

یه شب داشتم به درد دل ها و نگرانی های کسی گوش می دادم. سر موضوع ازدواج و شناخت پیدا کردن از خواستگارش گیج شده بود. اون شب با تمام وجود دلم می خواست بهش کمک کنم تا بتونه این موضوع رو به بهترین نحو بگذرونه. با این که سرم شلوغ بود با حوصله بهش گوش دادم و اتفاقاً حرفای خوبی هم بینمون رد و بدل شدش بعد که حرفامون تموم شد آخر شب بدون اینکه دلیل خاصی باشه ایمیلمو باز کردم و دیدم یه ایمیل برام اومده که خبر می داد موضوع هنگ شدن پروفایل (توی پست قبلی نوشته بودم) حل شده ، اونم از طرف کی؟ کسی که برنامه نویس وبسایت ثبت نام بود! این در حالی بود که بعد از اینکه تلاشهای فراوان نتیجه نداده بود موضوع رو رها کرده بودم و اصلا انتظار نداشتم از این راه موضوع حل بشه. اتفاقاٌ همون شب فرصتی دیگه پیش اومد تا یه تماس مهم هم برقرار بشه.

یه موضوع دیگه ای هم هست. تمرین توکل آدمو آروم می کنه واقعاً.

با آرزوی آرامش درونی برای همگان


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 8:16  توسط راهی | 
هنوز داریم به اعتماد ادامه می دهیم. خدایا چون حکیم هستی پس بهت اعتماد می کنم. خدایا چون خیر منو میخوای پس بهت اعتماد می کنم. خدایا چون قوی و پرقدرت هستی پس بهت اعتماد می کنم


دیروز تصمیم گرفتم عبادات دلچسبی داشته باشم و دیدم چیزی که مانعشه همون هول و عجله کردن منه.  دلیل عجله کردنم هم کار زیاده. گفتم بهتره با خودم نجنگم و کودک درون رو به زور وادار به ایستادن پای عبادت نکنم ودنبال راه بهتری بگردم. این بود که حرفای جدیدی بهش زدم که راحت تر ایستاد. گفتم که خداوند می تونه کمک کنه کارهام سریع تر پیش بره. می تونه در کنارم باشه و کارامو راه بندازه کافی است بهش اعتماد کنم. با اینجور صحبت ها دیگه راحت ایستادم و به عبادتم پرداختم.


 به دلیل این که خیلی دلم می خواست بتونم توی کلاس های درسم حاضر بشم و علاقه زیادی داشتم می خواستم حداقل به مدت یکسال موقتی تغییر شغل بدم اما مشکلات عجیبی پیش میاد مثلا برای درخواست به جای جدید نیاز به ثبت نام اینترنتی است و پروفایل من چند روزه هنگ کرده و نمی تونم ثبت نام کنم! نمی دونم این موضوع یه نشونه است که یعنی بیخیال این شغل جدید بشو یا تصادفی پیش اومده یا این که تلاش بیشتر منو می خواد محک بزنه. در هر حال به خود خداوند می سپارم. من که تلاشمو می کنم و خداوندم حکیم و کریم و مهربونه. بهش اعتماد می کنم. آن چه بهترین باشه رو خودش پیش خواهد آورد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 7:57  توسط راهی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مسیری رو آغاز کرده ام. هدفم اینه توی اون مسیرکم کم حجاب بین من و خدایم کنار بره. می نویسم تا یادم بمونه عهدی دارم و عهدهایی که موقع اومدن به زمین بستم رو تو عمق روحم دربیابم. نیز وسوسه شیرینی است که ببینم گاهی کلامی که خداوند به دست من نوشته پیامی بشه برای قلبی از عزیزانش ولو نتیجه اش در حد کشیدن یه نفس راحت باشه.
خوشحال می شم در این راه همسفرانی پیدا کنم. کسانی از جنس خودم یا متفاوت فرق نمی کنه. به علاوه کسانی که تو حرفام ایراداتی می بینن اگه بهم گوشزد بکنن لطف بزرگی بهم کردن. کسانی هم که راههایی برای بهتر طی شدن مسیر به نظرشون می رسه اگه بهم لطف کنن و بگن بسیار ممنونشون می شم.

نوشته های پیشین
آذر 1390
شهریور 1390
اسفند 1389
آذر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشیو موضوعی
گذشته و امروز من
دوستی با خدا
اولین گام: شناخت خدا
گام دوم: اعتماد به خداوند
گام سوم: خدا را دوست بدار
گام چهارم: خدا را در آغوش گیر!
گام پنجم: از خدا بهره مند شو!
برنده تنهاست- پایولو کویلیو
دست نوشته ها
گام ششم: خدا را یاری ده
گام هفتم: خدا را شکر کن
با خالق هستی (جی پی واسوانی)
عطیه برتر-پایولو کویلیو
پیوندها
دست نوشته های یک جادوگر
تصوف و عرفان
تفکر مثبت
مشق عاشقی
همیشه ما
خیلی حرف ها را فقط از بوی یاس شنیده ام
گروه دعای همگانی
حسام الدین سراج
سرشت سوزناک زندگی
مستان همای
صحنه ی اعترافات
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM