![]() |
![]() |
|
| می نویسم تا عهد روز الستو زنده کنم- در دل خودم و شاید حتی دل دیگران |
|
تو ذهنت یکیو به باد انتقاد گرفته ای یهو یادت می افته و لبخندی می زنی و تغییر مسیر می دی و از خدا می خوای رابطه متقابلتونو به بهترین نحو ممکن عوض کنه این جریان چند ثانیه طول می کشه و یه امتیاز مثبت می گیری داری به طرح هدفمند سازی یارانه ها فکر می کنی و به خودت که میای می بینی حالت نگرانی داری. لبخندی می زنی و از خدا می خوای خودش ساپورت کنه و یه امتیاز مثبت دیگه داری درس می خونی می بینی داری زیادی هول و استرس خرج می کنی به خودت میای لبخندی می زنی و یه سوییچ مثبت دیگه و یه امتیاز مثبت دیگه به لباسی که به خیاط دادی فکر می کنی و نگرانی که نکنه اندازه دلخواهتو در نیاره به خودت میای لبخندی می زنی و یه سوییچ مثبت دیگه و یه امتیاز مثبت دیگه و.... این الگوی هفته گذشته ام بوده. روز اول 32 امتیاز مثبت، روز دوم 60 تا، روز سوم 132 تا، چهارم بیش از 120 تا، پنجم بیش از 150 تا، ششم حدود 80 تا، هفتم بیش از 85 تا! این ترفند سوییچ مثبت تا حالا ترفند خوبی بوده که مثبت بینی ام رو افزایش بدهم. برنامه ام برای 40 روزه. ببینم خدا چه می خواهد راستی این روش سوییچ مثبت برای حضور قلبی عبادات هم اثر مثبتی داشته
هفته دوم راه هنرمند رو هم تموم کردم. به تحریکش رفتم گواش خریدم و یه مقدار با رنگها بازی کردم. آبی نیلی و قرمز رنگ گوجه رنگهای نفس بر زندگیم بودن و بازی باهاشون خیلی خوب بود جز تمرینات هر هفته یه قرار ملاقات با هنرمند درون هستش. مدتی رو اختصاص می دی که فقط به قصد لذت و بدون هیچ بایدی کار دلخواهی رو انجام بدی. این هفته دو تا موسیقی مدیتیشن گذاشتم. دوست داشتم اولی رو به حرکت بدنی و دومی رو به صدا ( نه کلام) تبدیل کنم و این کارا رو کردم. بعد از انجامشون احساس سبکی فوق العاده ای داشتم برای گام پنجم دوستی با خدا هم نیاز به یه تمرین عشق ناب دارم. یعنی همان دوست داشتن بی قید و شرط. دنبالش هستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:22 توسط راهی |
|
|
کشف یه روش جالب برای اومدن به زمان حال و مثبت اندیشی: تا حالا هر وقت تصمیم به مثبت اندیشی گرفته ام بسیار حال و احوالم بهتر شده منتهی مساله اینه که به راحتی نمی شه این حالتو حفظ کرد و قبلاها مواظبت و مراقبت ذهنی برام انرژی بر بود ه و در واقع هیچوقت نتونسته بودم اینقدر این حالتو حفظ کنم که جز شخصیتم بشه این شد که تصمیم گرفتم یه مقدار دنبال روشی باشم که راحت تر مثبت شدن رو برام جا بندازه و اینچنین بود که یه بازی واسه کودک درون اختراع کردم. این که در طول 24 ساعت تعداد دفعاتی رو که خودآگاهانه به سمت مثبت شدن سوییچ می کنه رو بشماره. نتیجه: در طول یه 24 ساعت تعداد 32 بار شمارش کرده و 24 ساعت بعدی (که هنوز تموم نشده) به 42 بار رسیده. نکته جالبش اینه که تو این روش چون یه مسابقه است بین دو تا 24 ساعت متوالی خوشایند این کودک درون هم هست و انرژی بر نیست.
گام پنجم دوستی با خدا هم یادم نرفته: بهره مندی از هدیه خرد لطیف برای زود قضاوت نکردن. دیروز ذهنم داشت شروع می کرد که یه بنده خدایی رو به باد انتقاد بگیره که یادم به خرد لطیف افتاد و ذهنمو تغییر مسیر دادم
هفته دوم راه هنرمند نیز در جریان است و یه تمرین داره که جملات ذهنی منفی رو به مثبت بر می گردونی و بعد سه تا از این جملات مثبت رو انتخاب کرده روزی 5 بار از رو هر کدوم می نویسی. از این تمرین خوشم میاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 9:33 توسط راهی |
|
|
این تاخیر حاصل تنبلی نبود به خاطر خراب شدن بلاگفا بود. یه پست نوشته بودم که هی ریجکت می کرد ما هم بیخیال شدیم!
هوای کتاب "راه هنرمند" زده بود به سرم. مقاومت نکردم و رفتم فصل اولشو خوندم و در طول هفته گذشته تمرین هاشو کمابیش انجام دادم اما تمرین امشبش آی حال داد. تمرینش این بود که بدون فکر کردن اسم 5 تا شغل رو مورد علاقه ات رو بگی. ما هم نوشتیمشان. بعدش حالا یکیشو انتخاب کن و در اون زمینه یه حرکتی ولو کوچیک انجام بده. مثلا اگه دوست داشتی غواص بشی بری بشینی یه اکواریوم رو تماشا کنی. شغل انتخابی من خوانندگی بود و کاری که می خواستم بکنم همخوانی با آهنگ "این چه جهانیست.." از گروه همای مستان، که کارهای این گروه بسیار مورد پسندمان هست. رفتم تو حس و خودم رو جلوی جمعیت همخوان اون آقای خواننده تصور کردم و باهم خوندیم. آهنگ که تموم شد و کف و سوت تماشاچی ها به آسمون بلند شد دقیقا این احساس بهم دست داد که تو اون موقعیت هستم. خیلی احساس خوبی بود خوش به حالت آقای خواننده گروه همای مستان! ------------------ اما این جادوگرها! منظورم همین فال گیرهای مختلفه. قهوه خوان و کارت خوان و قرآن خوان و ...راستش علیرغم دید عقلانی بنده به این موجودات توجه دارم و گاهی تفریحی می کنیم با مراجعه حضوری یا فرستادن نماینده. اما در دل هیچوقت اعتقاد به حرفاشون نداشتم. در مورد حال و گذشته خوب حرف می زنن اما اصلا به حرفهای آینده گویی شون گوش نمی کنم چون اینده رو فقط خداوند می داند و بس. خلاصه چند وقتی بود همه یک صدا از مشکلی به نام همزاد برای ما داد سخن می دادند و می گفتن حضورش باعث شده هیچ کاری رو تا آخر پیش نبرم و یه قدم مونده به ته ماجرا دلسرد بشم. گرچه معتقدم باید آگاهی ام رشد کنه تا این مشکلم برطرف بشه اما به گفته جادوگرها ظاهراً وساوس این آقا یا خانوم همزاد باعث شده بنده دچار سردرگمی مزمن باشم. گرچه خودم خیلی برام پیش اومده حضوری رو در کنارم احساس کنم ولی اونو به فرشته نگهبان و .. محتمل می دونستم. یه بار هم یه سرچی زده بودیم و کلی کتاب پیدا کردم حتی از جناب ابن سینا هم در این باب نوشته هایی یافتم اما هیچوقت تا به امروز به طور جدی تلاشی برای پر دادن جناب همزاد نکرده بودم. امروز پا شدم و دعاهایی رو که یه نفر برام گرفته بود رو طبق دستور پیاده کردم فقط برای اینکه ببینم نتیجه کار چه خواهد شد. جالب بودن. برای یکی از دعاها لباس درست کرده و در جلدی چرمی خوشرنگی گذاشتم و آویزون گردن. یکی رو توی آب تشت شستم و با اون آب حموم کردم یکی رو با اسفند دود کردم و فضای خونه فیض برد یکی رو آویزون درخت کردم و یکی رو هم توی بالشم جاسازی کردم و تموم وقت در دلم به خودم می خندیدم منتهی هوای امتحان کردن قوی تر بود. اگه جواب داد و این حضور سنگینی که در کنارم حس می کنم کمرنگ شد اونوقت جدی تر به این موجودات خواهم پرداخت. ----------------------- برای جناب "خودم" از اون جایی که نمی دونم چرا نمی تونم نظرات خصوصی رو تبدیل به عمومی کنم جوابهایی که براتون نوشته ام توی نظرات نمیاد ولی امیدوارم مساله مورد نظرت به بهترین شکل از بهترین راه حل بشه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:9 توسط راهی |
|
|
خیلی تو فکر نحوه عباداتم بودم. مثل بقیه زندگیم یه جور هول و عجله توشه. تند و تند این کارو بکنی اون کارو بکنی و .. تا شب بشه بعد تند تند بخوابی و فردا روز از نو و روزی از نو. راستش تو این هفته چند بار توی حالاتی قرار گرفتم که از نحوه عبادتم خوشم بیاد. برنامه ریزی از قبل و .. نمی دونم چقدر موثره ولی توجه به زمان حال مهمه. مثلا همون برنامه آماده کردن کودک درون. یه بار موقع وضو تو دلم با کودک درون حرف می زدم و اونم راجع به خدا می پرسید. زمینه خوش بینی داشت. کنجکاوی هم نشون می داد. نماز بهتری هم در پی داشت. اما این روزا یه چیزی دارم می بینم، یه جور تلخی تو وجودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:5 توسط راهی |
|
|
عجب وضع و اوضاعی شده. از اون روزی که اون تصمیم رو گرفتم تا به الان حالم بد بوده
راجع به روشش هم فکر کردم به این نتیجه رسیدم اگه قبل از شروع نماز یا هر عبادت خاص دیگه ای دو سه دقیقه چشمامو ببندم و به کودک درونم بگم می خوایم به فضایی وارد بشیم که هرکی با توجه رفته از اونجا خیلی تعریف کرده، تو هم برو ببین چه می بینی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:12 توسط راهی |
|
|
متاسفانه هفته قبل نتونستم به قولم وفا کنم و امشب اومدم تا کمی در باب بهره مندی از خداوند بنویسم. یه هدیه ای که خدا بهمون داده خلاقیته. می شه از هدیه خلاقیت برای شکل دادن واقعیت خودمون استفاده کنیم و با افکار و کلام و اعمالمون تجارب خود رو بیافرینیم. بهتره نگاهی به واقعیت زندگی خودم بکنم. چیزای زیادی وجود داره که دوست دارم تغییرشون بدم. مثلا دلم می خواد وقت بیشتری برای تفریح بزارم، به خونواده و دوستام بیشتر توجه بکنم، عباداتم دلچسب تر بشن، آدم آسون گیرتری بشم. یه مقدار روابط متعادل تری داشته باشم و حس متعادلتری تو حرف زدنم باشه، یه مقدار آرمانگرایی رو تعدیل کنم و ... شاید بهتر باشه یکیشو انتخاب کنم و فردا اونو محور توجهم قرار بدم. عبادات و معنویات دلچسب تر! دنبال راههای خلاقانه می گردم واسه این که فردا تو هر بار عبادتم حداقل یه تغییر مثبت ایجاد کنم. حضور در لحظه تو عبادت خیلی مهمه. اگه بتونم این جریانو برای کودک درون به شکل یه بازی طرح ریزی کنم شاید بهتر باشه! تو پست بعدی راجع بهش خواهم نوشت ان شا الله! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:49 توسط راهی |
|
|
نه دیگه داریم تنبل می شویم! قول می دهم در طول این هفته حداقل 3 تمرین در باب گام پنجم انجام بدم و بریم سر ششم!
حالا یه داستان! اداره تعطیل شده بود و داشتیم می رفتیم خونه. یه خانومه اومد دم در نگهبانی و وقتی فهمید زمان اداری تموم شده و دیگه نمی تونه جواب بگیره شروع کرد به غر زدن و هی می گفت کجای دنیا اینجوریه و.. و اینایی که اینجان همه شون یه مشت بیسوادن! تو دلم پوزخندی زدم که چه طور رو هوا تموم تلاشهای تحصیلاتی من و همکارانم رو ندید گرفته و همه ما رو یه مشت بیسواد خطاب کرده، اونم صرفا به خاطر دیر تشریف آوردن خودشون! عصرش رفتم چشم پزشکی تا بلکه فکری برای حساسیت چشمام به کامپیوتر داشته باشم. عصر 5 شنبه بود و اکثر متخصص ها تعطیل با سرچ فراوان یکی پیدا کردیم که منشی تشریف نداشت و خود دکتر آچار فرانسه مطب بود. کلی براش حرف زدم و... احساس کردم اصلا نمی فهمه چی می گم و فقط داره تلاش می کنه زودتر ردم کنه وبه بقیه برسه! از در مطب که خارج می شدم جمله همون خانم از دهنم اومد بیرون. این که سواد درست حسابی نداشت! و دیدم که این ناخودآگاه ما عجب رفلکس شدیدی داده!
یه سوالی خیلی وقته تو ذهنم تاب می خوره. اگه کسی کمکم کنه خیلی خوب می شه. با مثال می گم. فرض کنین یه آدمی یه باور ضد حقیقت داره مثلا دو تا خدا رو عمیقا باور داره . از اونجایی که هر چی رو عمیقا باور داشته باشی جواب می ده بر اساس این باور اتفاقاتی هم براش رخ می ده که به محکم تر شدن باورش کمک می کنه. پس آیا یعنی به عمل در اومدن یه باور نشون دهنده حقیقت بودن اون باور نیست؟ اگه این طوره آدم چه طور بفهمه باورهاش حقیقی است یا غیر حقیقی؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:41 توسط راهی |
|
|
پست قبلی کاملا جاده خاکی بود می خواستم مثبت اندیشی به قصد بهره مندی از خدا رو بنویسم که عجله باعث شد گام قبلی رو قاطی کنم با این گام جدید!
بنده خدایی تعریف می کرد که زن گدایی رو دیده وسط خیابون با بچه اش گدایی می کرده. پسر جوونی که 10-15 سال از خانومه جوون تر بوده میاد و می گه من کمکت می کنم به شرط این که صیغه ام بشی!! به مجاز یا غیرمجاز بودن درخواستش کار ندارم ولی ببین به کجا کشیده شده ایم که دیگه ملت حتی به گداها هم رحم نمی کنن و در ازای همون یه ریال دو ریالی که به گدا می دن هم بی توقع نیستن. الان دوره ای است که دارم بهره مندی از خدا رو تمرین می کنم. آیا دردهای اجتماعی این جوری رو چه جوری می شه با بهره مندی از خدا التیام داد؟ آیا من و ما می تونیم با توانایی هایی که خدا بهمون داده التیامی به این زخم ها بدیم؟ چرا یکی باید گدا بشه؟ چرا باید خودشو خوار و ذلیل کنه تا هر کس و ناکس به خودش اجازه بده در ازای کمک ناچیزی از اون هر درخواستی داشته باشه؟ آیا از گشنگی مردن بهتر نیست تا اینقدر ذلیل شدن؟ یه جواب بیشتر تو ذهنم نمیاد شاید چون اون گدا برای خودش ارزش کافی قایل نیست. آیا همین که بتونم حتی با گفتن یه جمله، یه نگاه معنی دار و ... به دیگران کمک کنم تا احساس ارزشمندی بیشتری بکنن گام مثبتی نیست؟ امروز تا هر وقت که یادم بمانند به دیگران حس ارزشمند بودنشونو یادآور خواهم شد مستقیم یا غیر مستقیم! خدایا به امید تو. فکر می کنم اگه هر کدوممون یه روز اینجوری باشیم احساسات مثبت زیادی بوجود خواهد اومد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:44 توسط راهی |
|
|
سلام سلام
جولیا کامرون تو کتاب "راه هنرمند" می گه خلاقیت راهی مارپیچه. گاهی منظره های تکراری رو از ارتفاع متفاوتی خواهی دید. این شده حکایت ما و مثبت اندیشی. توی هر گام نزدیک شدن به خداوند این موضوع سر بر میاره. الان هم که می خوام تو گام پنجم یه ذره وارد بشم باز اومده و البته خوش اومده. خداوند را در آغوش گیر یعنی از موهبت های خداوندی استفاده کن و خلاقانه درونت رو بساز و موهبت این که هر وقت درونم مثبت می شه بیرونم هم مثبت می شه رو امتحان خواهیم کرد البته این دفعه به نیت در آغوش کشیدن خداوند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:45 توسط راهی |
|
|
بالاخره تصمیمم رو گرفتم. در مورد مطالب مربوط به هر کتاب یه موضوع تو وبلاگ می زارم و مطالب قبلی رو هم توی موضوع مربوط به نیل دونالد والش-دوستی با خدا. امروز درباره کتابی از پایولو کویلیو می نویسم ------------------------------ کتاب "برنده تنهاست" از کویلیو رو تازه دارم می خونم. معرکه است. یعنی من الان حدود 200 صفحه اش رو خونده ام ولی تا اینجا همه اش حس می کنم حرف دلم رو یکی به بهترین زبون نوشته. دنیای پشت تجملات رو تشریح کرده. و همین طور چیزایی که من خیلی همیشه درباره شون فکر کرده ام که چرا اینقدر ما رو مسحور خودشون می کنن. موبایل، اس ام اس، تلویزیون، و .... اینقدر از تلویزیون زده شده ام که تنها سریالهایی که در طول این یه سال دیده ام ی.وس.ف پیامبر، ج.وم.ون.گ و همین پ.ن.ج.م.ی.ن خ.و.ر.ش.ی.د بود که تهش هم کلی به خودم لعنت فرستادم. حالم بد می شه وقتی پیامهایی اخلاقی، رو به بدترین شکل لابلای فیلم می بینم. قدرت فکر کردن انتخاب و تصمیم گیری رو ازمون می گیره. معنویت و اخلاق دیکته شده! چه نوبری خواهد بود. خوب آخه نوابغ روزگار! همون طور که شما رسانه دستتونه اونی هم که مخالف شما فکر می کنه رسانه دستشه! اگه راست می گی یاد بده چطور ملت فکر کنن نه این که به چی فکر کنن و چی مهمه چی نیست. البته ببخشید وقتی شما خودت اینقدر سطحی فکر می کنی که تو سریال اغما و بدتر از اون توی روز حسرت افراد بهشتی و جهنمی رو معلوم می کنی چطور می تونی یاد ملت بدی سطحی نگاه نکنن؟ حیف این همه وقت و هزینه! نسبت به خارجی ها هم خیلی خوش بین تر نیستم اونا با زیرکی بیشتر و ظاهر باکلاس تری همین کارا رو می کنن. تفریحی سرگرمی بد نیست ها ولی نه اینکه از 24 ساعت دست کم 6-7 ساعت حروم تلویزیون شه! حالا اینا به کنار، این کتاب کویلیو رفته ته ته خیلی تجملات رو درآورده، لباس های مارک دار، جواهرات برلیان و.... من که ازش خوشم اومده. نکات جالبی ازش ببینم اینجا خواهم نوشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:5 توسط راهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مسیری رو آغاز کرده ام. هدفم اینه توی اون مسیرکم کم حجاب بین من و خدایم کنار بره. می نویسم تا یادم بمونه عهدی دارم و عهدهایی که موقع اومدن به زمین بستم رو تو عمق روحم دربیابم. نیز وسوسه شیرینی است که ببینم گاهی کلامی که خداوند به دست من نوشته پیامی بشه برای قلبی از عزیزانش ولو نتیجه اش در حد کشیدن یه نفس راحت باشه.
خوشحال می شم در این راه همسفرانی پیدا کنم. کسانی از جنس خودم یا متفاوت فرق نمی کنه. به علاوه کسانی که تو حرفام ایراداتی می بینن اگه بهم گوشزد بکنن لطف بزرگی بهم کردن. کسانی هم که راههایی برای بهتر طی شدن مسیر به نظرشون می رسه اگه بهم لطف کنن و بگن بسیار ممنونشون می شم. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 |
| پیوندها |
|
opal دست نوشته های یک جادوگر زهیر تصوف و عرفان تفکر مثبت مشق عاشقی همیشه ما خیلی حرف ها را فقط از بوی یاس شنیده ام گروه دعای همگانی |
|
RSS
|